تلافی - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 3:33
خب سنم کم بود و طبیعتا برای آن سن، در خانه ی مادربزرگی که هیچ اتفاق خاصی در آن رخ نمی داد، بدیهی بود که زود حوصله ام سر برود و بهانه گیری کنم. یادم می آید یکی از روزهایی که کلافگی ام همه را کلافه کرده بود، مادربزرگم رو به مادرم کرد و گفت: «دفعه بعد که میای، دیگه نیارش» .. سنم کم بود و آن جا مکان مور
دنیای کوچیک! - تاریخ: 1395/12/22 ساعت: 3:33
همیشه می دانستم که دنیا خیلی کوچک است و بازی هایش هم خیلی سرگرم کننده! ولی دیگر نمی دانستم کوچکی اش تا این اندازه مجذوبم خواهد کرد. آبان ماه همین امسال بود که خانوادگی، برای مسافرت به مشهد رفته بودیم. شب که از راه می رسید، من و مادر چادر نماز هایمان را می گرفتیم و با ذوق و شوق می رفتیم سمت حرم و درو
مرسی که هستی - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
وقتی یکی می گوید: «مرسی که هستی» ، یعنی وقتی که در دریای مواج افکار خودم غوطه ور بودم، تو آمدی و دست هایم را گرفتی و به ساحل بر گرداندی ام... این مرسی که هستی را ساده نگیریم، دنیا دنیا حرف، قدردانی و احساسات سانسور شده ای پشتش خاک می خورند که شاید هیچوقت اکران نشوند.
پا در میانی - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
گاهی وقت ها خدا خودش پا در میانی می کند. شاید شیوه و روش پا در میانی اش هم خیلی باب میل تو نباشد و خیلی هم خوشحال نشوی، اما حسی می گوید نتیجه به نفع توست ... شاید تاس زندگی ات 6 بیاورد و شش هیچ دنیا را شکست دهی، بی آن که حتی بخواهی دست هایت را برای تاس انداختن تکانی بدهی! گاهی وقت ها در همان زمان که...
کاش مرده بود ... - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
تاکسی نبود و اولین ماشین شخصی که آمد، سوارش شدم. خانمی پیر و ریز نقش، با لباس های ساده کنار راننده نشسته بود و درد دل می کرد. از پسرش می گفت. می گفت اعتیاد دارد و خورد و خوراکش معلوم نیست. می زد روی زانویش و می گفت چهار بار ترکش دادیم و دوباره سراغش رفته است. می گفت شب ها اصلا نمی خوابد و چه چیز ها ...
خدا را سپاس که لااقل زنده ایم (!) - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
اوضاع مملکت این روز ها زیادی گل و بلبل است. از ساختمان پلاسکو و حاشیه هایی که پیش آمد گرفته، تا فرو ریختن دیوار متروی قم و هوای دو نفره ی (!) خوزستان و قطع شدن مکرر برق و آب مردم، آتش گرفتن چند مغازه در تبریز و شکسته شدن سد جهرم و ... گویا حالا حالا ها هم ادامه دارند. همه ی این ها می خواهند بگویند ح...
نفیس - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
مادر جان همیشه می خواست که جای خواهر نداشته ام را پر کند، همیشه می خواست جای دوستانی که دورم را شلوغ نکرده اند را پر کند. پر هم کرد، اما زمان هایی بود که نمی خواستم اندوه دخترانه ام روح نازک مادرانه ی مادرم را خدشه دار کند، پس حرف هایم روی دستانم می ماند و گلویم از درون چنگ زده می شد. من می ماندم و ...
اگر می گفت ... - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
داشتم می رفتم. نه چمدانی دستم بود، نه اشکی در چشمانم بود و نه حتی کفش رفتن به پایم بود. داشتم می رفتم، اما منتظر بودم. اگر فقط می گفت دوستت دارم، بر می گشتم... تمام راه را با اشک، بی کفش، با دستانی که برای در آغوش کشیدنش گشوده شده بود، بر می گشتم. آخ اگر فقط می گفت دوستت دارم ...
له - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
وقتی که می فهمی عزیز ترین های زندگی ات، دیگران را به تویی که بخاطر آن ها خیلی از بهترین هایی که برایت بودند را پس زدی، ترجیح داده اند، دیگر تردید نکن! تردید نکن که وقتش رسیده که یک چمدان جمع و جور بگیری و پر از خالی های زندگی ات بکنی و بروی به هر جایی که روحت زنده بماند... این پا و آن پا نکن که اگر ...
Just do it! - تاریخ: 1395/12/13 ساعت: 21:13
هر وقت دلسرد شدی، خسته شدی و نفست برید، بایست. هر جای زندگی ات هم که هستی بایست. رقیبت را نگاه کن، کار هایش را زیر نظر بگیر، روش کارش را آنالیز کن، تصمیم بگیر که بهترین خودت باشی، نفس عمیق بکش و اولین قدم را بردار، حالا فقط عمل کن!
قاتل - تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 5:33
خواب دیدم که کشتمش، در یک خانه ی بزرگ و لوکس که نه خانه ی من بود، نه خانه ی او. نه چاقویی در دستم بود و نه قطره ای خون بر زمین چکیده شده بود. با این وجود خوب می دانستم که مرده است و با این که دلیلی برای قاتل بودن من وجود نداشت، اسم و رسم قاتل را در تمام خواب یدک می کشیدم. روی تخت بی جان و بی روح دید...
آدامس - تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 5:33
شب های تلخ که صبح ندارند و انتهایی برایشان نیست. آدامسی را بین دندانت نگه دار و با دستت بکش! شب های تلخ مثل این آدامس کش می آیند، تا خود صبح، تا خود ِ فردا و فردا ها...
ولی عرض بنده چیز دیگه ای بود! - تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 5:33
آدم ها اغلب تمایل دارند چیزی که دوست دارند از حرف های تو دریافت کنند را بشنوند. پس وقتی در حال مکالمه با کسی هستی و هر چه می گویی چیز دیگری برداشت می شود، به خاطر بیاور مشکل نه از توست و نه از توضیحات و فن بیانت! مشکل از آن جا آب می خورد که همه می خواهند چیزی که خودشان فکر می کنند درست است را از زبا...
دشمن خودی - تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 5:33
باور دارم که قبل از این که در دنیای واقعی شکست بخوریم، در ذهنمان شکست می خوریم و به خودمان و سبک و سنگین کردن های الکی ـمان می بازیم. باور دارم که همه مان یک جاهایی از زندگی ـمان خودمان بینی خودمان را به خاک مالیدیم و خودمان پشت خودمان را به زمین زدیم. باور دارم گاهی باید در آینه به خودمان نگاه کنیم...
دورهمی - تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 5:33
درست است که چای خیلی نوشیدنی سالمی نیست و اما و اگر هایی برایش گذاشته اند، اما من چای های خانه مان را عاشقم. نوشیدنی معجزه آسایی که پای ثابت دورهمی های ما شده و آنقدر اعجاب برانگیز است که یک تنه مادر را از آشپزخانه بیرون می کشد، گوشی برادر را هُل می دهد به گوشه و کناری و حواس پدر را از تلویزیون پرت ...
قیچی - تاریخ: 1395/11/22 ساعت: 5:33
راستش خیلی برایم لذت بخش بود! تعجب زن ها و دختر های پر ادعای فامیل، وقتی که روسری ام باز می شد و چشمشان به بلندی موهایم می افتاد و می گفتند: «وای... فکر نمی کردم انقدر موهات بلند باشه». لذت می بردم وقتی که می نشستم روی زمین و انتهای موهایم نقش بر زمین می شد و اسباب بازی دختر های کم سن و سال جمع می ش...
زشت - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 20:55
در دنیا هیچ آدم زشتی وجود ندارد. فقط آدم هایی وجود دارند که بلد نیستند با چه روشی و چگونه، زیبایی ظاهری ِ خود را نشان دهند. والسلام !
ارباب - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 20:55
اگر سیاست مدار بودم، شاید درآمد تمام مشاغل کشورم را برابر می کردم. شاید اسمش را هم می گذاشتم نهضت درآمد های برابر و آن قدر تلاش می کردم تا موفق شوم. این گونه هر کسی دنبال علایق قلبی خودش می رود، نه که پول علایق را تعیین کند. معیار کلاس و پرستیژ یک شغل، نمی شود میزان درآمد ماهیانه اش. کسی از بردن اسم...
پنجره - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 20:55
هر روز کنار پنجره ی چشم انتظاری نشستم و چشم های منتظرم را دوختم به راه که برگردد و بگوید دوستت دارم. تمام روز ها، رو سیاه شدند و شب های سرد رسیدند، اما نیامد و چیزی نگفت. تمام شب ها را در خیال فردایی روشن و شیرین گذراندم؛ اما شب های سرد و سیاه از آن همه انتظار شرمسار شدند و رنگ از رخسار باختند، باز ...
هدیه - تاریخ: 1395/10/30 ساعت: 20:55
اولین باری که حرف از گرفتنش شد، مادر چشم غره ای نثارم کرد و حساب کار را دستم داد. دوستی گفت هر که گرفت جوان مرگ شد. دیگری گفت نگیری بهتر است. یکی هم آمد گفت کار جسورانه ای است و این خودم بودم که با خودم می گفتم کاری است که باید بشود! یکی دو سالی طول کشید تا اصلی ترین سامانه اش را پیدا کنم و اسمم را ...

برچسب‌های مرتبط

خیانت به انگلیسی | خیانت زن به شوهر | دنیای وارونه | دنیای وارونه اینو خوب میدونه | دنیای وارونه من | وصلة كهرباء | وصله پینه | متواضع بالانجليزي | متواضع بالفرنسية | پس زده شدن