تاکسی نبود و اولین ماشین شخصی که آمد، سوارش شدم. خانمی پیر و ریز نقش، با لباس های ساده کنار راننده نشسته بود و درد دل می کرد. از پسرش می گفت. می گفت اعتیاد دارد و خورد و خوراکش معلوم نیست. می زد روی زانویش و می گفت چهار بار ترکش دادیم و دوباره سراغش رفته است. می گفت شب ها اصلا نمی خوابد و چه چیز ها که نمی کشد. کلافگی می کرد و می گفت آخ! اگر بدانی با چه آدم هایی می چرخد!! سکوت کردم و به حرف هایش گوش می دادم. چروک های صورتش را دیدم، لب های نازکش که حرف میزد، چشم هایش که برقی نداشت و موهای مشکی شده اش که از جلوی روسری اش، نا منظم آمده بود بیرون. دلم می خواست دستم را بگذارم رو شانه اش و بگویم: «مادر جان، درست می شود...»، اما دهانم به گفتن باز نشد و صدای راننده را شنیدم که به جای من می گفت: «همه چیز درمان داره، بجز مرگ، همین که زنده هست و نفس می کشه بازم جای شکر داره»، مادر پیر گفت: «کاش مرده بود» ... دلم بیشتر گرفت، سرم را به شیشه ی ماشین چسباندم، چشم هایم را بستم و تا آخر مسیر، به دردی که در سینه اش بود فکر می کردم ...
ما را در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 36