خب سنم کم بود و طبیعتا برای آن سن، در خانه ی مادربزرگی که هیچ اتفاق خاصی در آن رخ نمی داد، بدیهی بود که زود حوصله ام سر برود و بهانه گیری کنم. یادم می آید یکی از روزهایی که کلافگی ام همه را کلافه کرده بود، مادربزرگم رو به مادرم کرد و گفت: «دفعه بعد که میای، دیگه نیارش» .. سنم کم بود و آن جا مکان مورد علاقه ام نبود و آن حرف هم، حرفی که انتظار داشتم نبود، پس نشست گوشه ی قلب کوچکم و سنگینی کرد ...
چند روز پیش مادر بزرگم به همراه خانم های فامیل، خانه ـمان بودند. خب سنش زیاد شد و بی حوصلگی می کرد. مدام جوری رفتار می کرد تا مهمان ها بروند و او را هم با خودشان ببرند، دلم می خواست به تلافی 13 سال پیش بگویم: «کاش نمیومدی» ... چروک های صورتش را دیدم، شرمنده شدم و با خودم گفتم: «همه چیز این دنیا، تلافی میشه اما فقط زمان لازمه!!»
پ.ن۱: باید روی رفتار و حرف هایم بیشتر وقت بگذارم، ممکن است اتفاق های روز های آینده ام از همین حرف ها و رفتارهای ساده آب بخورد.
پ.ن۲: گاهی لازم است بگذاریم دنیا خودش تلافی کند (:
ما را در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38