
حفظ مشتری یکی از مهم ترین ابزارهای بازاریابی در کسب و کار آنلاین می باشد، زیرا تنها چند کلیک از دنیای رقابت فاصله دارید. چرخه عمر مشتری در اینترنت سریعتر از فروش سنتی می باشد که برای صاحبان فر...
ادامه مطلب
اگر بخواهی منتظرش بمانی میتوانی. اگر بخواهی ترکش کنی یا بپیچانی ـَش میتوانی. اگر بخواهی تمام تلاشت را برای به دست آوردنش بکنی میتوانی. اگر بخواهی ندید بگیری، تنهایش بگذاری و بروی یا عقب بکشی هم میتوانی. هر کاری بخواهی در دنیای خودت و با آدمهای دنیای خودت میتوانی بکنی. ولی لطفا پای تمام کارهایی...
ادامه مطلب
دلم میخواهد یک دکمه ای باشد که همین جای زندگی ام را بزند روی استپ. نه که این جای زندگی ام بهتر از روز های قبلش باشد و بخواهم نگهش دارم، نه! فقط نمی خواهم روز های آینده، از امروزم زشت تر باشند... ...
ادامه مطلب
صدایش می کنم ماکیاولی. و با گفتن همین کلمه و لب برچیدن ها و اخم های تصنعی بعدش، و حرف های من که به کرسی نشست، ماکیاولی ترین ِ ماکیاولی دنیا می شوم (: ...
ادامه مطلب
آدم باید دلش خوش باشد همیشه.. هر جا که هست، با هر کس که هست. دل که خوش باشد، برای یافتن آرامش تا قله قاف هم میشود رفت. میشود خیلی حرف ها و کارها را دید و ندیده گرفت. میشود کار های سخت را انجام داد و خوشبخت بود. می شود خوشحال بود، صبور بود و ... فقط باید دلت خوش باشد. به کسی که هست، به چیزی که دارد، به خودش ... ...
ادامه مطلب
هر روز با خودت تکرار کن: زمانی به رویاهایت می رسی که باورش داشته باشی. زمانی باورش داری که خودت و توانایی هایت را باور کنی، و زمانی خودت را باور می کنی که شروع به تلاش کنی. هر روز با خودت تکرار کن و این جمله های انرژی مثبت الکی را که فقط می گویند: «رویایت را باور کن» را باور نکن. رویایت زمانی می شود باورت که تلاش کنی، بی تلاش مثل این است که زمینت را بیل بزنی و آماده کنی، اما دانه ای که باید در آن بیندازی را فراموش کنی!...
ادامه مطلب
گفتم «دوستت ندارم» و شاید این تنها کاری بود که همیشه به درستی انجامش داده بودم. حتی اگر صرفا یک احساس کاملا مقطعی بوده باشد، در آن لحظه واقعیت محض بود. میدانی؟ وقتی یکی به چشم هایت نگاه هم نیندازد، وقتی دستت که برای گرفتن دستش دراز شده را پس بزند، و...
ادامه مطلب
مرد های متفاوت، شیوه های متفاوتی هم برای دوستت دارم گفتن دارند. یکی در چشمانت زل می زند و می گوید دوستت دارم، یکی چشم هایش را از صورتت بر نمی دارد تا نشان دهد که دوستت دارد. یکی هم وقتی که می بیند حوصله ی ظرف شستنت نیست، می رود سراغ ظرف های در سینک آشپزخانه و بی آن که صدایی از او درآید، با کارهاش فریاد می زند که خیلی دوستت دارد....
ادامه مطلب
اگر دلیل خوشحالی آدم ها را نمی فهمیم، لطفا با بادی به غبغب، نیاییم بزنیم توی برجکشان! چون آدم ها برای خوشحالی هایشان یا دلایل قانع کننده ای برای خودشان دارند ؛ یا جز این راه، چیز دیگری برای خوشحالی و عرضه ندارند......
ادامه مطلب
همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما،...
ادامه مطلب
بیچاره سال 95! هیچکس دوستش ندارد و همه منتظرند پایش را برای همیشه از زندگی ببرّد و برود. یادم می آید کوچک تر که بودم، در سالی که می گفتند سال اسب است، جوان های زیادی در شهرم مردند. همه ی مردم هم به اتفاق می گفتند: «مرگ و میر امسال زیاد است، چون سال اسب است». سال 93 که با نام اسب از راه رسید، با آن ک...
ادامه مطلب
با تو شاید نشوم، لیلی ِ قصه های دور اما اینکه هستی و دل به عشق تو دچار به خدای عشق قسم باز همین می ارزد ......
ادامه مطلب
مهم نیست که چقدر دوستش داری، همین که کنارش احساس امنیت می کنی، یعنی از دنیا و بازی های رنگارنگش یک قدم جلو تری!...
ادامه مطلب
همیشه می دانستم که دنیا خیلی کوچک است و بازی هایش هم خیلی سرگرم کننده! ولی دیگر نمی دانستم کوچکی اش تا این اندازه مجذوبم خواهد کرد. آبان ماه همین امسال بود که خانوادگی، برای مسافرت به مشهد رفته بودیم. شب که از راه می رسید، من و مادر چادر نماز هایمان را می گرفتیم و با ذوق و شوق می رفتیم سمت حرم و درو...
ادامه مطلب
تاکسی نبود و اولین ماشین شخصی که آمد، سوارش شدم. خانمی پیر و ریز نقش، با لباس های ساده کنار راننده نشسته بود و درد دل می کرد. از پسرش می گفت. می گفت اعتیاد دارد و خورد و خوراکش معلوم نیست. می زد روی زانویش و می گفت چهار بار ترکش دادیم و دوباره سراغش رفته است. می گفت شب ها اصلا نمی خوابد و چه چیز ها که نمی کشد. کلافگی می کرد و می گفت آخ! اگر بدانی با چه آدم هایی می چرخد!! سکوت کردم و به حرف هایش گوش می دادم. چروک های صورتش را دیدم، لب های نازکش که حرف میزد، چشم هایش که برقی نداشت و موهای مشکی شده اش که از جلوی روسری اش، نا منظم آمده بود بیرون. دلم می خواست دستم را بگذارم رو شانه اش و بگویم: «مادر جان، درست می شود...»، اما دهانم به گفتن باز نشد و صدای راننده را شنیدم که به جای من می گفت: «همه ...
ادامه مطلب
آدم ها اغلب تمایل دارند چیزی که دوست دارند از حرف های تو دریافت کنند را بشنوند. پس وقتی در حال مکالمه با کسی هستی و هر چه می گویی چیز دیگری برداشت می شود، به خاطر بیاور مشکل نه از توست و نه از توضیحات و فن بیانت! مشکل از آن جا آب می خورد که همه می خواهند چیزی که خودشان فکر می کنند درست است را از زبان دیگری بشنوند، همین! در کمال ناباوری، آدم ها این روز ها در ناجوانمردانه ترین حالت، فقط به خودشان فکر می کنند....
ادامه مطلب
باور دارم که قبل از این که در دنیای واقعی شکست بخوریم، در ذهنمان شکست می خوریم و به خودمان و سبک و سنگین کردن های الکی ـمان می بازیم. باور دارم که همه مان یک جاهایی از زندگی ـمان خودمان بینی خودمان را به خاک مالیدیم و خودمان پشت خودمان را به زمین زدیم. باور دارم گاهی باید در آینه به خودمان نگاه کنیم و بگوییم: "شکستت میدم! آره.. خودم ! تنهای تنها ..."...
ادامه مطلب
درست است که چای خیلی نوشیدنی سالمی نیست و اما و اگر هایی برایش گذاشته اند، اما من چای های خانه مان را عاشقم. نوشیدنی معجزه آسایی که پای ثابت دورهمی های ما شده و آنقدر اعجاب برانگیزاست که یک تنه مادر را از آشپزخانه بیرون می کشد، گوشی برادر را هُل می دهد به گوشه و کناری و حواس پدر را از تلویزیون پرت می کند و شش دانگ جمع دورهمی کوچک ما می کند. حرف ها را جان، روابط را صیقل و کنار هم بودن ها را رنگ می بخشد. شاید چای خیلی هم سالم، خاص و امروزی نباشد، اما من چای های عصرانه خانه مان را که همراه بوی گل محمدی، دارچین و هل، بوی دوست داشتن هم می دهد را عاشقم....
ادامه مطلب
این روز ها به طرز عجیبی فکر می کنم که زندگی ِ آدمی، تکرار مکررات است. این که زندگی از یک جایی به بعد دیگر نمی رود، ادامه پیدا نمی کند، دیگر چیز های جدید درونش رخ نمی دهد، فقط اتفاق های نخ نمای گذشته لباس نو تنشان می کنند و دوباره و دوباره تکرار می شوند. این که انگار تو یک جا ایستاده ای و زندگی نامهربانانه می چرخد و می چرخد و می چرخد و ته تمام این چرخیدن ها، سرگیجه ی تهوع آوری است که از زندگی می گیری! چند روزی است حس می کنم آن سر ِ تیز پرگار شده ام! دقیقا همان جایی ایستاده ام که چند ماه پیش بودم. همان جایی که پسری دلش را با من قسمت کرد و خط کشیدم روی دلش! همان جا که او رفت و در شهر دیگری تنها ماند، تا روز هایش را مردانه تر سپری کند. این بار هم همان جا ایستاده ام! انگار فقط آدم های این بازی تغ...
ادامه مطلب
- میدونی؟ میگن خدا اون بنده ای که بیشتر دوستش داره رو بیشتر اذیت میکنه -باور کردی تو؟ اینو میگن تا اون کسایی که همش تو مشکلاتن و هیچی از این زندگی لعنتی ندارن، دلشون خوش باشه که لااقل محبت و توجه ی خدا رو دارن. اما حقیقتش اینه که خدا هم دوستشون نداره، که اگر داشت حواسش بیشتر بهشون بود!...
ادامه مطلب