نود و پنج

خرید بک لینک

بیچاره سال 95! هیچکس دوستش ندارد و همه منتظرند پایش را برای همیشه از زندگی ببرّد و برود. یادم می آید کوچک تر که بودم، در سالی که می گفتند سال اسب است، جوان های زیادی در شهرم مردند. همه ی مردم هم به اتفاق می گفتند: «مرگ و میر امسال زیاد است، چون سال اسب است». سال 93 که با نام اسب از راه رسید، با آن که سن کمی هم نداشتم، هُل داده شدم به 12 سال قبل و مدام منتظر شنیدن خبر فوت جوان های شهرم بودم. اما خوشبختانه هیچ خبری نبود. چون اصلاً مرگ ها، تقصیر اسب و سال اسب نبود! چیزی که باید رخ دهد، رخ می دهد، چه در سال اسب باشد، چه در سال میمون و چه در سال خروس! چه آماده ی پذیرشش باشی، چه نباشی! حالا که 95 دارد چمدانش را می بندد که برود، بیاییم اتفاق های بد را روی پیشانی اش ننویسیم. اگر شخصی در اثر تصادف جان باخت، چه دخلی به 95 دارد آخر؟ اگر ساختمانی آتش گرفت و فرو ریخت و شخص مسئولی نبود که مدیریت بحران کند، شخص وظیفه شناسی نبود که بودجه ها را به ارگان درست و در زمان درست تخصیص دهد، چه ربطی به 95 دارد؟ اگر قلبی ایستاد، شاید باید حتما در آن روز و آن ماه و آن سال با تمام دلخراش و غم انگیز بودنش، می ایستاد!

حالا دیگر 95 دارد می رود. چه خوب، چه بد، چه تلخ و چه شیرین! اما حتم دارم اگر روز هایی در 95 بود که اشک ریختم، مقصر کسی نبود جز خودم. اگر شکست خوردم، مقصر من بودم که تصمیم بهتری نگرفتم. اگر خوشحالی کردم، انتخاب خودم بود که شاد باشم. به قول مرحوم شکیبایی، به جای این که بیایم آغاز سالی که نمی دانم چگونه است را جشن بگیرم، پایان سالی را جشن می گیرم که با تمام تلخی ها و شیرینی هایش، برگه ی تجربه ی جدیدی به کتاب زندگی ام اضافه کرد.

یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .....

ما را در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 34 تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 2:33

صفحه بندی