همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما، حس کردم آنقدر غرق شده ام درون خودم و دوست نداشتن کسانی که پا به زندگی ام گذاشتند، که اصلا یادم رفت خودم را دوست بدارم. آری! درست است آدم هایی که خودشان را دوست دارند، می توانند دیگران را هم دوست داشته باشند، اما قطعا سر این پیکان یک طرفه نیست! به حتم کسی که دیگران را دوست نداشته باشد، دوست داشتن یادش می رود و دیگر خودش را هم نمی تواند دوست بدارد. داشتم آن علاقه ای که به خودم داشتم را مثل قاصدکی فوت می کردم و می سپردم به دست باد، چون می خواستم آنقدری مستقل و قوی شوم که هیچکسی را دوست نداشته باشم و وابسته نشوم. داشت یادم می رفت که همه ی ما آدم ها، مثل زنجیره های بزرگ و کوچکی هستیم که به هم متصلیم و همه ی مان یک نقشی حتی شاید خیلی خیلی کوچک اما قطعا موثر، در زندگی دیگران داریم. داشت یادم می رفت که من هم انسانم و زنجیر شده به همین اتفاق ها و اتفاقی هایی که رخ میدهد هستم. وقتش شد میان این پیکان ِ دو طرفه بنشینم و شروع کنم به دوست داشتن خودم و دوست داشتن دیگرانی که به گونه ای به زندگی ام متصلند. پائولو کوئیلو راست می گوید: «وقتی می کوشیم از آنچه که هستیم بهتر شویم، همه چیز در پیرامون ما بهتر خواهد شد». حس می کنم زندگی دارد زیبا تر می شود (:
* مولانا
ما را در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40