
بیش از سه دهه است که شرکت ویکترکس در بازار ساخت محصولات پلیمری پیشتاز است. محصولات این شرکت در صنایع مختلف به عملکرد بهتر شرکت ها کمک میکنند. مثلاً راهکار ثبت شده مواد سبک این شرکت که قطعات صنعتی سنگ...
ادامه مطلب
اگر بخواهی منتظرش بمانی میتوانی. اگر بخواهی ترکش کنی یا بپیچانی ـَش میتوانی. اگر بخواهی تمام تلاشت را برای به دست آوردنش بکنی میتوانی. اگر بخواهی ندید بگیری، تنهایش بگذاری و بروی یا عقب بکشی هم میتوانی. هر کاری بخواهی در دنیای خودت و با آدمهای دنیای خودت میتوانی بکنی. ولی لطفا پای تمام کارهایی...
ادامه مطلب
دلم گرفته بود. نگاهش کردم و گفتم: «یه خونه کوچیک می خوام تو دل باغ. باغی که درخت هاش رو خودمون کاشته باشیم. درخت های گیلاس، زرد آلو، گوجه سبز و انجیر. یه تاب تو حیاطش باشه که هر وقت دلم گرفت، با نشستن رو اون با هر بالا رفتنی اندوه رو فوت کنم تو آسمون...
ادامه مطلب
همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما،...
ادامه مطلب
مادرم گفت: "وقتی دو نفر قسمت هم باشند، زمین برود به آسمان، آسمان بیفتد به زمین، باز این دو نفر به هم می رسند". حالا این حرف ها مدام در گوشم زنگ می خورد. زنگ می خورد در گوشم و یاد آن خواستگاری می افتم که ردش کردم و می خواست برود به خواستگاری دختری که بر عکس ِ من، زیادی مایل به وصلت با آن خانواده بود، اما نرفت و ترجیح داد شرایطی که "من" خواستم را بسازد. حرف های مادر زنگ می خورد در گوشم و یاد خواستگار ِ خوب بعدش می افتم که به فاصله ی یک هفته از او آمد و همه چیز داشت روال خودش را طی می کرد، تا اینکه مشکلی رسید میان قول و قرار ها و نشد. حرف ها مدام زنگ می خورد در گوشم و خواستگار رد شده ی چند ماه پیش که فکر می کردم خوشبختم خواهد کرد و این بخت برگشته را با او مقایسه می کردم را دیدم و فهمیدم آن قدر ...
ادامه مطلب
برایم شبیه موفقیت بود. اصلا چرا شبیه؟ خود موفقیت بود. وقتی دیدم که به خودم نباخته ام. وقتی بعد از این که جای مربی ایستادم و کارم که تمام شد، لبخندی که روی لب های مربی نشسته بود و حرف هایش که می گفت: "عالی بود، خیلی راضی بودم" به من فهماند که خوب از پسش برآمدم. امروز خود موفقیت بود برای من، خود موفقیت ....
ادامه مطلب
به نظرم آدم هایی که با چیز های کوچکی شاد می شوند، آدم های خیلی خوش اقبالی اند. آدم هایی که انگار چند سر و گردنی، از بقیه بالا ترند. مثلا آن هایی که بلدند با بازی با انگشتان یک نوزاد سر شوق بیایند. با خوردن آبنبات ِ دسته دار ِ رنگارنگ ذوق کنند و با راه رفتن روی جوی آب کودک درونشان را زنده کنند. آن هایی که با گرفتن سلفی های بی نمک دوستانه از ته دل بخندند و با چند جوک بی مزه، خنده هایشان کش بیاید. اما در عوض آدم های بد اقبالی وجود دارد که حتی چیزهای بزرگ هم شادشان نمی کند. حتی رفتن به فلان گوشه ی دنج شهر، رفتن به گالری های آنچنانی نقاشی، نشستن کنار دوستان در بهترین کافی شاپی که می شناسد و داشتن همه چیز حتی... آدم های بد اقبالی اند آدم هایی که کم می خندند، کم شادند و پیش خودشان از کل دنیا طلبکار...
ادامه مطلب
ما در عالمی زندگی می کنیم که قوانینی در آن وجود دارد؛ درست مانند قانون جاذبه. اگر تو از ساختمانی سقوط کنی، مهم نیست آدمی خوب یا بد باشی، به هر حال به زمین اصابت می کنی. راز - راندا برن شاید بشود اسم دیگرش را به جای "راز" و "قانون جذب" گذاشت "خوش بینی". چیزی مثل تلاش کردن و باقی اش را سپردن به خدا، کائنات یا هر اسم دیگری که با توجه به باورهایت برایش انتخاب می کنی. کتاب را که برای بار چندم می خواندم به خودم گفتم: "حتی میتونه احمقانه باشه" ، اما راستش خیلی وقت ها زدن خودت به کوچه ی علی چپ و خوش خیالی، حالت را بهتر می کند. (: ٭ تجربه هایی از این قانون داشتم، اما ناخو...
ادامه مطلب