یک فنجان دوست داشتن، مهمان من ..

متن مرتبط با «دنیای ساکت من» در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. نوشته شده است

خدمات مشتری خوب ضامن موفقیت طولانی مدت

  • نیلوبلاگ

    حفظ مشتری یکی از مهم ترین ابزارهای بازاریابی در کسب و کار آنلاین می باشد، زیرا تنها چند کلیک از دنیای رقابت فاصله دارید. چرخه عمر مشتری در اینترنت سریعتر از فروش سنتی می باشد که برای صاحبان فر...

    ادامه مطلب
  • من مانده ام تنهای تنها ..

  • نیلوبلاگ

    آدم ها، وقتی دلشان میگیرد و کسی را ندارند برای حرف زدن، تازه آنجاست که می فهمند در این دنیای بزرگ، چقدر تنهایند ......

    ادامه مطلب
  • من لیلی ِِ توام (:

  • نیلوبلاگ

    با تو شاید نشوم، لیلی ِ قصه های دور اما اینکه هستی و دل به عشق تو دچار به خدای عشق قسم باز همین می ارزد ......

    ادامه مطلب
  • دنیای کوچیک!

  • نیلوبلاگ

    همیشه می دانستم که دنیا خیلی کوچک است و بازی هایش هم خیلی سرگرم کننده! ولی دیگر نمی دانستم کوچکی اش تا این اندازه مجذوبم خواهد کرد. آبان ماه همین امسال بود که خانوادگی، برای مسافرت به مشهد رفته بودیم. شب که از راه می رسید، من و مادر چادر نماز هایمان را می گرفتیم و با ذوق و شوق می رفتیم سمت حرم و درو...

    ادامه مطلب
  • دشمن خودی

  • نیلوبلاگ

    باور دارم که قبل از این که در دنیای واقعی شکست بخوریم، در ذهنمان شکست می خوریم و به خودمان و سبک و سنگین کردن های الکی ـمان می بازیم. باور دارم که همه مان یک جاهایی از زندگی ـمان خودمان بینی خودمان را به خاک مالیدیم و خودمان پشت خودمان را به زمین زدیم. باور دارم گاهی باید در آینه به خودمان نگاه کنیم و بگوییم: "شکستت میدم! آره.. خودم ! تنهای تنها ..."...

    ادامه مطلب
  • دنیای وارونه

  • نیلوبلاگ

    وقتی پر از افکار یخ زده ای، کمتر دست و دلت به نوشتن می رود. وقتی نوک زبانت پر از حرف های ناگفته است، کمتر دهانت گشوده می شود به صحبت. وقتی حوصله ات سر می رود، کمتر دل می دهی به دیدن تلویزیون و برنامه های بنجلش. در این دنیای وارونه که وقتی پر از خواستن چیزی هستی، مماس خواستنت، نفست می برد و خسته می شوی، دیگر چه احتیاج به این همه چنگ انداختن به دامان چرکین زندگی؟!...

    ادامه مطلب
  • من خودم اینبار خواهم رفت،بیرونم نکن/لحظه ای فرصت بده تا چادرم را سر کنم

  • نیلوبلاگ

    حس می کنم داری تمام می شوی. داری نفس های آخرت را می کشی و لحظه ی پایان دنیای قشنگمان، نزدیک است. حس می کنم رسیدیم به انتهای جاده ی طولانی و زیبایی که با هم پیمودیم و حالا تو باید همان جا بمانی و من برگردم. انگار ابتدای جاده ای که پیمودیم، یک نفر منتظرم است که تو نیستی. لعنتی ترین مرد دنیا! آن یک نفر تو نیستی. شاید غیر منصفانه باشد اما... باید بمانی. باید بچسبی به رویا هایی که محقق نمی شوند، باید آرزویی باشی که خط می خورد، باید منگنه ات کنم به گذشته و قدم بردارم سمت آینده ای که می گویند زیباست. م...

    ادامه مطلب
  • یک من که سانسور نشد

  • نیلوبلاگ

    همیشه سعی کردم بی سانسور باشم. مثلا جایی که خنده ام گرفت بخندم، جایی که بغض گلویم را فشرد، بغض کنم و جایی که فکر کردم حرفی درست است، بیانش کنم. بزرگ تر که شدم، فهمیدم بزرگ تر شدن بها دارد؛ چه بخواهی چه نخواهی، باید سنجیده تر رفتار کنی و منطقت بچربد به احساست. وقتی وبلاگ نویس شدم، شروع کردم به نوشتن با نام مستعار در وبلاگ های زیادی که الان هیچ کدامشان در قید حیات مجازی ـشان نیستند. اما وقتی که حس کردم بزرگ تر شده ام، تمام نام های مستعار را به گوشه و کناری انداختم و با هویت خودم نوشتم، تا واقعی تر...

    ادامه مطلب
  • دنیای ساکت

  • نیلوبلاگ

    نمیدانم! شاید انتظار نداشتم که انقدر شاد باشند. شاید فکر می کردم چون در عرف جامعه، "ما" سالم خطاب می شویم، باید خوشحال تر و شاد تر از بقیه باشیم. شاید انتظار آدم های کز کرده ای را داشتم که حالشان خوب نیست و پا از در خانه بیرون نمی گذارند و اگر هم می گذارند، زمین تا آسمان با بقیه فرق دارند. اما آن ها مثل باقی ِ پسر ها بودند. حتی شاید از آن ها بیشتر می خندیدند، شاد تر بودند و آنقدر پر انرژی بودند که اگر به دست هایشان نگاه نمی کردم، حتی نمی توانستم حدس بزنم که صدایشان در دست هایشان است. شاید فکر می...

    ادامه مطلب
  • من قول داده ام...

  • نیلوبلاگ

    خواب دیدم که دارد می رود. نمی دانم کجا، اما داشت می رفت. داشت شانه خالی می کرد. ساعدش را گرفتم و گفتم: "ما با هم می تونیم این درد ها رو تحمل کنیم!". نگاهم کرد... از خواب پریدم. صدای آب می آمد، انگار داشت دست هایش را می شست که برود. به خودم قول دادم دیگر سر به سرش نگذارم. شاید یک روز که می رود سرکار و بر می گردد، دیگر من نباشم که در را برایش باز کنم. دیگر او نباشد که در بزند و بروم پشت پنجره و اخم کنم که چرا کلید نمی برد. شاید روزی برسد که کیلومتر ها فاصله بیفتد بینمان و ما بمانیم و خاطره های رنگ...

    ادامه مطلب
  • روسری سر کن و نگذار میان من و باد/سر آشفتگی موی تو دعوا بشود ٭

  • نیلوبلاگ

    داشتم موهایم را شانه میکردم که یکی از تارهایش پیچید دور انگشتم. یادم آمد گفته بودی پیچک است موهایم؛ بلند و رونده. گفته بودی هر تارش از تار های گیتار خوش آهنگ تر است و سیاهی اش روی شب را سیاه می کند. گفته بودی مثل قالی، باید رج به رج آن را عشق کرد، و مثل کامواهای رنگارنگ ِ پاییزی، آرام آرام آن ها را بافت به هم. گفته بودی هر تارش را باید کشید به زندگی و با آن رنگ پاشید به اتفاق های معمولی و خسته ی این روز ها. گفته بودی طناب دار هم اگر بخواهی، باید موهای من را طناب دارت کنند و بوسه ی موهایم بر گلو...

    ادامه مطلب