
اگر بخواهی منتظرش بمانی میتوانی. اگر بخواهی ترکش کنی یا بپیچانی ـَش میتوانی. اگر بخواهی تمام تلاشت را برای به دست آوردنش بکنی میتوانی. اگر بخواهی ندید بگیری، تنهایش بگذاری و بروی یا عقب بکشی هم میتوانی. هر کاری بخواهی در دنیای خودت و با آدمهای دنیای خودت میتوانی بکنی. ولی لطفا پای تمام کارهایی...
ادامه مطلب
همیشه می گفت از دختر هایی که بعد از ازدواج، خودشان را رها می کنند و دیگر حواسشان به خودشان و زیباییشان نیست، خوشم نمی آید. نه تنها او، مرد های دیگری هم که می شناختم همین را می گفتند. اما من همیشه در جواب این حرف ها، لبخندی داشتم که به لبم بنشیند تا اعتماد به خودی شود که باورش داشتم. چند روز پیش اما،...
ادامه مطلب
با تو شاید نشوم، لیلی ِ قصه های دور اما اینکه هستی و دل به عشق تو دچار به خدای عشق قسم باز همین می ارزد ......
ادامه مطلب
مهران مدیری در دورهمی گفت: آدم هایی که همیشه صف اول هستند، لبخند می زنند و اصرار دارند که دیده شوند، فروتن نیستند، فقط نمایش تواضع و فروتنی می دهند. فروتنان اصلی، با این که هستند همیشه تلاش می کنند که دیده نشوند! ٭ تمام سال های تحصیلم در دانشگاه، می خواستم به دوست ها و اساتیدم این را بفهمانم، آخر هم نتوانستم! این جا هم خیلی خواستم به دوستان بلاگرم بگویم اما ... بماند (: ٭ نقل به مضمون...
ادامه مطلب
مادرم گفت: "وقتی دو نفر قسمت هم باشند، زمین برود به آسمان، آسمان بیفتد به زمین، باز این دو نفر به هم می رسند". حالا این حرف ها مدام در گوشم زنگ می خورد. زنگ می خورد در گوشم و یاد آن خواستگاری می افتم که ردش کردم و می خواست برود به خواستگاری دختری که بر عکس ِ من، زیادی مایل به وصلت با آن خانواده بود، اما نرفت و ترجیح داد شرایطی که "من" خواستم را بسازد. حرف های مادر زنگ می خورد در گوشم و یاد خواستگار ِ خوب بعدش می افتم که به فاصله ی یک هفته از او آمد و همه چیز داشت روال خودش را طی می کرد، تا اینکه مشکلی رسید میان قول و قرار ها و نشد. حرف ها مدام زنگ می خورد در گوشم و خواستگار رد شده ی چند ماه پیش که فکر می کردم خوشبختم خواهد کرد و این بخت برگشته را با او مقایسه می کردم را دیدم و فهمیدم آن قدر ...
ادامه مطلب
عشق فقط دوستت دارم هایی نیست که چشم بدوزم به چشمت و رج به رج حرف ببافم برایت ... همین که در خلوتم نامت را می نویسم آهنگین زمزمه اش می کنم و خط میزنم، یعنی عشق یعنی دوستت دارم ......
ادامه مطلب
صورتم را که میان دستانت می گیری، به غنچه ای می مانم .. در پناه ِ دست های تو، می شود مست شد می توان شکفت ......
ادامه مطلب
داشتم موهایم را شانه میکردم که یکی از تارهایش پیچید دور انگشتم. یادم آمد گفته بودی پیچک است موهایم؛ بلند و رونده. گفته بودی هر تارش از تار های گیتار خوش آهنگ تر است و سیاهی اش روی شب را سیاه می کند. گفته بودی مثل قالی، باید رج به رج آن را عشق کرد، و مثل کامواهای رنگارنگ ِ پاییزی، آرام آرام آن ها را بافت به هم. گفته بودی هر تارش را باید کشید به زندگی و با آن رنگ پاشید به اتفاق های معمولی و خسته ی این روز ها. گفته بودی طناب دار هم اگر بخواهی، باید موهای من را طناب دارت کنند و بوسه ی موهایم بر گلویت، بشود آخرین ارتباطت با زندگی. موھایی که ھلشان می دادی پشت گوش ھ...
ادامه مطلب
تو مثل غروب پاییزی !! سرد غم انگیز اما دوست داشتنی ... و من، ھمان برگی ھستم که موسم آمدنت زرد میشوم، و در آغوشت می افتم به خاک و سنگ فرش رفتنت را غریبانه بوسه میزنم ......
ادامه مطلب