داشتم دختر بچه هایی که باله می رقصیدند را نگاه می کردم و لبخند می زدم که زد روی شانه ام و گفت: "میدونی نامزد کردم؟"، لبخند گشادی زدم و تبریک گفتم و "قسمتت بشود" دخترانه ای شنیدم و خندیدم. راستش پریسا دختری نبود که بیاید از زندگی اش حرف بزند؛ نه که حرفی نزند ها، اما فقط در حد ساعت خواب و خانه ام این جاست و خانه ات کجاست و این ها. شاید آن روز ترجیح داده بود که حرف هایش را به دختری بگوید که همیشه به او لبخند می زند. بعد از پایان کلاس، برخلاف همیشه که ترجیح می داد تنها برود و البته من هم ترجیح می دادم که تنها بروم و با هدفون هایم خوش باشم، قدم هایش را آهسته کرد تا هم قدم باشیم. با همان مدل خاص حرف زدنش، شروع به تعریف کردن کرد؛ از صورتم، از مهربانی ام، از لباس پوشیدن و بالاخره هر چه که دم دستش آمد. من مانده بودم با لبخندی که در جواب حرف هایش بر لبم نقش بسته بود. راستش نمی دانستم چه باید بگویم! من هیچوقت بلد نبودم که در جواب تعریف ها چه باید بگویم و همیشه به لبخندی بسنده کرده ام.
چند وقتی می شد که فهمیده بودم از من خوشش می آید و می دانستم دلیلش هم لبخند همیشگی است که به لب دارم و البته این را هم می دانستم بزرگ ترین دلیلش برای شکستن دیوار ِ دور ِ خودش و نزدیک شدنش به من، همان حرفی بود که وقتی دیدمش گفتم. آن وقتی که دستش را گرفتم، خندیدم و گفتم : "دلم واقعا برات تنگ شده بود".
همیشه که نه، اما لبخند معجزه می کند، احساس معجزه می کند. دکمه ی احساس اگر روغن کاری نشود، سفت می شود و از کار می افتد. شاید اصلا یک روزی یادمان برود که دکمه ی احساسی هم وجود داشت. آن وقت است که سنگ می شویم، سنگ هایی شبیه انسان که سنگ تراشش خودمان بودیم...
ما را در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. دنبال میکنید
برچسب: سنگاپور,سنگسار,سنگ کلیه,سنگ ماه تولد,سنگ صبور, نویسنده: بازدید: 40