
چیزی برای پنهان کردن وجود نداشت.من همیشه همین بودم. با همان نگاه های معمولی و گاها کنجکاوانه. با همان لب های خندان و همان انرژی معمولا همیشگی که از بس وجود دارد، دیده نمی شود. چیزی برای پنهان کردن وجود نداشت، وقتی که حرف هایم رک گفته می شد. وقتی که حس می کردم دوستشان ندارم، فاصله می گرفتم و نمی دیدمشان! وقتی که حس می کردم اضافی ام، کمرنگ می شدم. هرگز چیزی برای پنهان کردن پشت صورتم وجود نداشت که بخواهم به خودم بگویم دورو! آری هرگز وجود نداشت... جز همان اندوه های خصوصی ِ زندگی ام، که قرار بود هیزم زندگی خودم باشد......
ادامه مطلب