یک فنجان دوست داشتن، مهمان من ..

متن مرتبط با «سنگسار» در سایت یک فنجان دوست داشتن، مهمان من .. نوشته شده است

سنگ

  • نیلوبلاگ

    داشتم دختر بچه هایی که باله می رقصیدند را نگاه می کردم و لبخند می زدم که زد روی شانه ام و گفت: "میدونی نامزد کردم؟"، لبخند گشادی زدم و تبریک گفتم و "قسمتت بشود" دخترانه ای شنیدم و خندیدم. راستش پریسا دختری نبود که بیاید از زندگی اش حرف بزند؛ نه که حرفی نزند ها، اما فقط در حد ساعت خواب و خانه ام این جاست و خانه ات کجاست و این ها. شاید آن روز ترجیح داده بود که حرف هایش را به دختری بگوید که همیشه به او لبخند می زند. بعد از پایان کلاس، برخلاف همیشه که ترجیح می داد تنها برود و البته من هم ترجیح می دا...

    ادامه مطلب