
این روز ها به طرز عجیبی فکر می کنم که زندگی ِ آدمی، تکرار مکررات است. این که زندگی از یک جایی به بعد دیگر نمی رود، ادامه پیدا نمی کند، دیگر چیز های جدید درونش رخ نمی دهد، فقط اتفاق های نخ نمای گذشته لباس نو تنشان می کنند و دوباره و دوباره تکرار می شوند. این که انگار تو یک جا ایستاده ای و زندگی نامهربانانه می چرخد و می چرخد و می چرخد و ته تمام این چرخیدن ها، سرگیجه ی تهوع آوری است که از زندگی می گیری! چند روزی است حس می کنم آن سر ِ تیز پرگار شده ام! دقیقا همان جایی ایستاده ام که چند ماه پیش بودم....
ادامه مطلب
حس می کنم داری تمام می شوی. داری نفس های آخرت را می کشی و لحظه ی پایان دنیای قشنگمان، نزدیک است. حس می کنم رسیدیم به انتهای جاده ی طولانی و زیبایی که با هم پیمودیم و حالا تو باید همان جا بمانی و من برگردم. انگار ابتدای جاده ای که پیمودیم، یک نفر منتظرم است که تو نیستی. لعنتی ترین مرد دنیا! آن یک نفر تو نیستی. شاید غیر منصفانه باشد اما... باید بمانی. باید بچسبی به رویا هایی که محقق نمی شوند، باید آرزویی باشی که خط می خورد، باید منگنه ات کنم به گذشته و قدم بردارم سمت آینده ای که می گویند زیباست. م...
ادامه مطلب
مادرم گفت: "وقتی دو نفر قسمت هم باشند، زمین برود به آسمان، آسمان بیفتد به زمین، باز این دو نفر به هم می رسند". حالا این حرف ها مدام در گوشم زنگ می خورد. زنگ می خورد در گوشم و یاد آن خواستگاری می افتم که ردش کردم و می خواست برود به خواستگاری دختری که بر عکس ِ من، زیادی مایل به وصلت با آن خانواده بود، اما نرفت و ترجیح داد شرایطی که "من" خواستم را بسازد. حرف های مادر زنگ می خورد در گوشم و یاد خواستگار ِ خوب بعدش می افتم که به فاصله ی یک هفته از او آمد و همه چیز داشت روال خودش را طی می کرد، تا اینکه...
ادامه مطلب
خنده های نخ نمای ِ صورت را هدیه می کنم، به آدم های ِ این اطراف. می بینندxa0 و میکنند چه چه حسادت است، که در رُخِشان پیداست که گفت رنگ ِ رخسار، خبر می دهد از سرّ درون؟ روز هاست میخندم و لیک پی نبرد کسی به این زخم ِ عمیق جسم میخندد و روح، میکشد آه از درون .. عمر می دود و من پی ِ آن میرسم باز به آن زخم ِ عمیق آن چه من یاد گرفته بودم، شده یک درس، از آن عهد ِ عتیق ... یاد داده بودند، به من یک چیز را ... گر بخندی به این دنیا تو، دنیا نیز به تو می خندد پس من میخندم، به اجبار ِ شیرین ِ تمام ِ درد ه...
ادامه مطلب
آدم ها عوض می شوند. خیلی وقت ها حتی نیاز نیست که خودت را در آینه ببینی تا بفهمی که عوض شده ای. حتی نیازی به شمردن خطوط گوشه ی چشم و تار های سفید شده ی مو هایت نیست. یک روز که دوستی را می بینی و می فهمی خنده های روی لبت شرطی شده اند، مصنوعی شده اند؛ یعنی عوض شده ای! خیلی پیش تر از این که به خودت بیایی و بخواهی در آینه واکاوی کنی خودت را ......
ادامه مطلب
اوضاع به گونه ای پیش می رود که در اکثر جمع ھایی که نشسته ایم و بحث می کنیم، یک نفر همیشه هست که متکلم وحده ی جمع باشد و همه هم حرف ھایش را با تکان دادن مداوم سر، تایید کنند. حالا فکر کن تو تنها کسی باشی که با بیش از ۵۰٪ حرف هایش مخالف ھستی! یا باید مخالفتت را اعلام کنی و رانده شوی از جمع و بگویند: "اُف بر تو باد!"، یا نظرت را نگویی و تو بمانی با جملات بی سر و تهی که به آن ها اعتقاد چندانی نداری. حالا فکر کن روز به روز این جمع ها دارد بزرگ تر و بیش تر می شود. دنیای واقعی ـمان کم بود، دنیای مجازی ...
ادامه مطلب
داشتم موهایم را شانه میکردم که یکی از تارهایش پیچید دور انگشتم. یادم آمد گفته بودی پیچک است موهایم؛ بلند و رونده. گفته بودی هر تارش از تار های گیتار خوش آهنگ تر است و سیاهی اش روی شب را سیاه می کند. گفته بودی مثل قالی، باید رج به رج آن را عشق کرد، و مثل کامواهای رنگارنگ ِ پاییزی، آرام آرام آن ها را بافت به هم. گفته بودی هر تارش را باید کشید به زندگی و با آن رنگ پاشید به اتفاق های معمولی و خسته ی این روز ها. گفته بودی طناب دار هم اگر بخواهی، باید موهای من را طناب دارت کنند و بوسه ی موهایم بر گلو...
ادامه مطلب
ماندن با بعضی از آدم ها، بال آرزوهایت را می چیند. یعنی باید دست از چیزهایی که دوستشان داری بشویی و فراموششان کنی. باید کمی خودت را جمع و جور کنی و درون چارچوب های جدیدی جای دهی. باید طعم تغییر را بچشی، اما تغییر هایی که چندان خوشایند خودت نیست و به آن ها معتقد نیستی. بودن با آدم هایی که تو را همان که هستی نمی خواهند و می خواهند تغییرت دهند، می خواهند بکوبند و از نو بسازند تو را. بودن با این آدم ها، وقت تلف کردن است. فرو کردن خودت درون چارچوب های جدید و شرایط متفاوت، اصلا بد نیست، اما دست کشیدن ا...
ادامه مطلب