
همیشه سعی کردم بی سانسور باشم. مثلا جایی که خنده ام گرفت بخندم، جایی که بغض گلویم را فشرد، بغض کنم و جایی که فکر کردم حرفی درست است، بیانش کنم. بزرگ تر که شدم، فهمیدم بزرگ تر شدن بها دارد؛ چه بخواهی چه نخواهی، باید سنجیده تر رفتار کنی و منطقت بچربد به احساست. وقتی وبلاگ نویس شدم، شروع کردم به نوشتن با نام مستعار در وبلاگ های زیادی که الان هیچ کدامشان در قید حیات مجازی ـشان نیستند. اما وقتی که حس کردم بزرگ تر شده ام، تمام نام های مستعار را به گوشه و کناری انداختم و با هویت خودم نوشتم، تا واقعی تر...
ادامه مطلب
صورتم را که میان دستانت می گیری، به غنچه ای می مانم .. در پناه ِ دست های تو، می شود مست شد می توان شکفت ......
ادامه مطلب
خواب دیدم که دارد می رود. نمی دانم کجا، اما داشت می رفت. داشت شانه خالی می کرد. ساعدش را گرفتم و گفتم: "ما با هم می تونیم این درد ها رو تحمل کنیم!". نگاهم کرد... از خواب پریدم. صدای آب می آمد، انگار داشت دست هایش را می شست که برود. به خودم قول دادم دیگر سر به سرش نگذارم. شاید یک روز که می رود سرکار و بر می گردد، دیگر من نباشم که در را برایش باز کنم. دیگر او نباشد که در بزند و بروم پشت پنجره و اخم کنم که چرا کلید نمی برد. شاید روزی برسد که کیلومتر ها فاصله بیفتد بینمان و ما بمانیم و خاطره های رنگ...
ادامه مطلب